من تن نتهایی باغ


    بعد یک خواب زمستانی می اندیشم!

    و به گل های فرخفته به دامان سکوت

    من به یک کوچه ی گیج

    گیج از عطر اقاقی ها می اندیشم

    و بر یک زمزمه ی عابر مست

    که ز تنهایی خود نا شاد است

    من به دلتنگی شبهای ملول

    و تهی مانده خود از شادی

    ذهنم از خاطرها سرشار

    و فرو آمدن معجزه در هستی من

    مثل خوشبختی من...دورترین حادثه است...

    من به خوشبختی ماهی ها می اندیشم

    که در آن وسعت آبی با هم .....باز هم همراهند!

    من به یک خانه می اندیشم...یک خانه ی دور

    که در آن فانوسی می سوزد!

    و در آن جای تو مانده است تهی...

    و به گل های فراموشی آن گلدان می اندیشم!

    که ز بی آبی پژمرده شدند

    من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...

    و به یک معجزه می اندیشم....

با سپاس از یکی از بنده های خدا

/ 1 نظر / 10 بازدید
خلیل

سلام خوبی خیلی وب قشنگی داشتی موفق باشی[قلب][دست]