بازم دلم گرفته گریم اختیاری نیست...

این مطلب رو در حالی می نویسم که چندساعتی بیش نیست که به محل کارم در عسلویه رسیدم .ناراحتم دلم گرفته نمی دونم چرا اینجوریم. هروقت اینجوری می شم آهنگ گوش میدم و دوس دارم بیش از هر زمان دیگه ای تنها باشم.تنهای تنها...حس غریبیه وای که صدای دلواز پیانو چقدر عالی و آرام بخشه....اسم قطعه ای که دارم باهاش در این دم زندگی می کنم باران عشقه..خدایا چرا من اینجوری میشم؟خدایا تو هیچ کسی رو تنها نمیذاری من رو هم تنها نذار.آرزوم اینه که وجود مقدست رو  یک بار دیگه نه!بارها و بارها حس کنم...تو که خسیس نیستی مگه نه؟پس اگه نه بذار تو آغوشت تا صبح تا هروقت خواستم زارزار گریه کنم وگرنه دق می کنما...
/ 0 نظر / 30 بازدید